شهید صمصام طور : فرمانده گردان امام محمد باقر(ع) لشگر25 کربلا(سپاه پاسداران

 انقلاب اسلامی) 

در شهر” کیاکلا” مازندران به دنیا آمد. پدرش ـ هادی ـ مغازه کوچکی داشت و با درآمد

اندک آن خانوادة

خود را اداره می کرد. صمصام دومین فرزند خانواده بود و به مادرش علاقه بسیار

 داشت. تحصیلات خود را

در مکتب خانه که پدرش بزرگش در آن قرآن تدریس می کرد، آغاز کرد. به همین دلیل

 پیوند و نزدیکی

عمیقی بین صمصام و پدر بزرگش به وجود آمد. او در کودکی سرشار از انرژی و

 جنب و جوش بود و به

بازیهایی دسته جمعی به خصوص فوتبال علاقه وافری داشت. در سال 1338 وارد

مدرسه ابتدایی خیام

شد و با علاقه و پشتکار تکالیف خود را انجام می داد. پس از اتمام دوره ابتدایی

 در سال 1343 وارد

مدرسه راهنمایی سپهر شد. پس از آن به دبیرستان سینا رفت و در رشته طبیعی

ادامه تحصیل داد. او

در تمام مراحل تحصیلی از شاگردان موفق بود و به همکلاسیهای خود کمک

می کرد. خلبان شهید احمد

کشوری از دوستان نزدیک وی در دبیرستان بود. آنها در زمینه های ورزشی، دینی،

 سیاسی با یکدیگر

همگام بودند. مادرش می گوید: ما از همان ابتدا وضع اقتصادی خوبی نداشتیم. منزلمان

 همیشه اجاره

ای بود، مغازه کوچکمان هم دخلش به خرجش نمی رسید. صمصام در دوران دبیرستان

 برای کمک به

درآمد خانواده، عصرها و شبها تدریس خصوصی می کرد و گاهی نیز در مغازة

پدرش کار می کرد. او فرد

اجتماعی بود و با اخلاق نیکو افراد بسیاری را به خود جذب می کرد. علاقه وی به امور

 مذهبی و

فعالیتهای جمعی سبب جذب وی به مسجد شد. به افراد مذهبی علاقه داشت و با آنان

 رفاقت می کرد.

همواره به دیگران کمک می کرد. روزی یکی از بچه های محل را که در حال غرق شدن

 بود با به خطر

انداختن جانشین نجات داد. در سال 1347 پس از اخذ دیپلم کنکور شرکت کرد و

 در رشته شیمی

دانشگاه تهران پذیرفته شد. ولی به علت مشکلات مالی تا مقطع فوق دیپلم ادامه

 تحصیل داد و مجبور به

ترک تحصیل شد. در سال 1353 به خدمت سربازی رفت و تمام این دوره را در

 شهرستان میانه آذربایجان

بود. پس از پایان خدمت سربازی در سال 1355 برای استخدام در اداره کشاورزی

امتحان ورودی داد و

پذیرفته شد. سپس به عنوان تکنسین دامپزشکی برای گذراندن یک دوره مخصوص

 به تهران رفت. پس از

پایان دوره در کلاردشت و چالوس مشغول به کار شد. پس از مدتی به اداره

 دامپزشکی استان مازندران

انتقال یافت و به سمت مسئول نظارت بر امور دارویی، دامپزشکی استان مازندران

 منصوب شد. صمصام

که ازنوجوانی در مساجد حضور فعال داشت با آغاز مبارزات مردمی علیه رژیم پهلوی

 به فعالیت خود افزود.

او عمدتاً برای تظاهرات شعر می سرود و در گردهماییها و تجمع مردم علیه رژیم شاه

 سخنرانی هایی پر

شور می کرد. در یکی از تظاهرات مردم کیاکلا اشعاری را که مناسب اربعین شهدای

 قم به لهجه مازندرانی سروده بود، قرائت کرد.

در آستانه پیروزی انقلاب برای مقابله با اقدامات سرکوب گرانه هواداران شاه و

 برای حفظ امنیت مردم

شهر، گروههای گشتی مرکب از جوانان شهر را تشکیل داد. پس از پیروزی

 انقلاب وتشکیل بسیج

مستضعفان به فرمان امام به عضویت بسیج در آمد. در این زمان با تشکیل جلسات و کلاسهای

سخنرانی در جهت تدارم انقلاب اسلامی کوشش می کرد. او نسبت به اصالت

 حرکتهای انقلاب تعصب

خاصی داشت و در مقابله با تحریکات سازمان منافقین در زادگاهش بسیار فعال بود.

 با تشدید غائله

کردستان، رهسپار آن منطقه شد. در کنار مبارزه مسلحانه با ضد انقلاب با سخنرانی های

 کوتاه خود به

روشنگری مردم می پرداخت. صمصام در قله های پر برف کردستان مسئولیت گردان

 روح اللّه را بر عهده

داشت. نیروهای وی از محورهای جانوران نا محور دزلی و توتمان مستقر بودند.

 صمصام تمام وقت در

خدمت آموزش و هدایت نیروهای تحت فرمان خود بود و همچون پدری مهربان،

 دوست و غم خوار آنان بود.

در فروردین 1360 با خانم" فاطمه رضایی" ـ دختری از فامیل ـ ازدواج کرد. مراسم

 عقد بسیار ساده و با

مهریه یک جلد کلام اللّه مجید و یک شاخه نبات برگزار شد. آنها زندگی خود را در

 خانه پدر صمصام آغاز کردند.

صمصام در امور سیاسی و اجتماعی فعالیت مستمر داشت. به همین دلیل کمتر

 فرصت می یافت. در

کنار خانواده باشد و هنگامی که اولین فرزندش به دنیا آمد، در خانه حضور

 نداشت. او با برادرش حاج

سعید ـ که شش سال از او بزرگتر بود ـ بسیار صمیمی بود و در اغلب مواقع

در کنار هم در جبهه حضور داشتند.

صمصام با سخنرانیهایش که با کلامی شیوا در میدان صبحگاه گردان امام محمد باقر (ع)

 ایراد می کرد.

نیروها را مجذوب خود می کرد. در نماز جماعت حضور فعالی داشت و همیشه در

 نماز صبح در گردان امام

محمد باقر (ع) حضور می یافت. یکی از دوستانش می گوید: در آخرین لحظاتی

که در مقر خرمشهر بود

به دیدارش رفتیم. حدود ساعت 8 صبح بود. در جلوی مقر فرماندهی به دیوار تکیه

 داده و غرق در اندیشه

و اندوه بود. صدای غرش تانک و توپ عراقیها به گوش می رسید. گفت:

«وضعیت در محور شلمچه نا

مساعد است.برای نیروها نگران هستم، شما بروید قرآن بخوانید و دعا کنید

 رزمنده ها پیروز شوند.»

ساعتی بعد به سمت دشت شلمچه حرکت کرد. فرماندهی گردان محمد باقر(ع) را بر عهده داشت.

صمصام حدود ساعت 10 صبح 4 خرداد 1367 با دو دستگاه تویوتا به سوی

خط مقدم برای مقابله با حمله

عراق حرکت کرد. بلافاصله در منطقه عملیاتی سرگرم سازماندهی نیروها شد.

عراقی ها با استفاده از

سلاح شیمیایی به خطوط مقدم خودی نفوذ کرده بودند. صمصام با همراهی

 نیروهایش در مقابل تانک ها

و نفربرها ایستادگی کرد. پس از شلیک چند آرپی جی از ناحیه دست زخمی شد،

 ولی باز هم مقاومت

کرد تا گلولهای آرپی جی تمام شد. سپس با سلاح انفرادی اقدام به تیراندازی کرد.

 در هیمن هنگام پای

چپ وی نیز زخمی شد و به زمین افتاد. وقتی یکی از بسیجیان که پیک گردان بود،

 خواست او را به دوش

بگیرد با کمال آرامش به وی گفت: «شما بروید و به خاطر من خود را به خطر

 نیندازید چون دشمن خیلی

نزدیک است.» به این ترتیب صمصام طور در اثر خونریزی زیاد به شهادت رسید.

 پیکر او در گلزار شهدای

روستای کیاکلا از شهرستان قائمشهر به خاک سپرده شد. از صمصام دو پسر

به یادگار مانده است.

با آنکه فرمانده بود از مزایای شغلی خود بسیار کم استفاده می کرد. اغلب خودرو

 سپاه را در اختیار

داشت و با آن منزل می رفت ولی هیچگاه از آن استفاده شخصی نمی کرد. نقل

است که روزی مادرش

سخت بیمار شد. صمصام به برادرش تلفن کرد تا ماشین تهیه کند. برادرش

پرسید شما ماشین اداره را

نیاوردی؟ صمصام جواب داد: «چرا ماشین اداره، بیت المال است و نمی شود

 از آن استفاده شخصی کرد.» .